برنامه کوتاه مدتم از نوشتن پروپوزال، به دو آلترنتیو دیگه تغییر پیدا کرد. کار پیدا کردن یا شوهر کردن. حس مهاجری رو دارم که بعد از تموم شدن درسش اگه کار پیدا یا ازدواج نکرده باشه دیپورت میشه. باید هم (با تشدید) مو بذارم رو پیدا کردن یکی از این دو مورد آزادی بخش. الانم که دارم اینارو مینویسم نشستم تو
من اعتراف می کنم که یه آدم بی اراده ی کثیفم. که نمیتونم تموم شدن یه رابطه رو بپذیرم. که نمی تونم جلوی وسوسه هام وایسم و نذارم بندازنم تو هچل همیشگی. من یه ابلهم که از تکرار دو باره و سه باره و ده باره ی یه اشتباه سرگیجه گرفته م. تهوع بهترین توصیف واسه حالیه که هر سه چهار ماه یه بار خودمو میندازم تو
نمی دونم دقیقا کی از استیج "صمیمیت در برابر انزوا"ی اریکسون در اومدم؛ ولی قطعا انقدر تدریجی اتفاق افتاده که دردم نگرفته. و گویا این استیج با موفقیت هم طی شده، چون به شکل عجیبی درگیر "زایندگی در برابر رکود"م. هر آینه ایده ی جدیدی از زایندگی به ذهنم می زنه که البته در نطفه توسط اطرافیان خوش ذوقم خفه